تبليغاتX
خانه ای برای همه

خانه ای برای همه

آمدنت،آمدن عشق

 

آمدنت،آمدن عشق

آمدی وبا آمدنت

                   نبودنم را نفی کردی!

آمدی واثبات کردی

                   هستم درتمام نیستی هایم! 

خواستی بفهمم که عشق،

                   تمام معادلات رابرهم میزند،

 واین معجزه ی عشق است!

                   عشقی که پیش از این نبود

ولی

                  حال هست

 

تقدیم به عشق عزیزم مهدی

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 18:9  توسط من واستادم  | 

عشقتون دوباره اومد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی

من اومدم اما این بار با عشق اومدم ولی می خوام برای عشقم بنویسم

برای کسی که پای همه ی بدیام وایساده

همه ی اخلاقای گندمو تحمل کرده تا حالا با هم روزای خوب و ببینیم و این فقط از دعا های شماست

از دعای فهیم که همیشه ی همیشه بهش مدیونم چون باهام بوده

از دعای داداش بردیا که پای درد دلام صبورانه بود

و مهناز جونم که مثل یه راهنما و چراغ راه بوده برام تا خرکاریای قبلم و تکرار نکنم

و در آخر همه ی زندگیم و هستیم و وجودم همه ی عشقم مهدیاز اونم ممنون که من و با همه ی بدیام بخشید

بازم به دعاتون نیاز دارم تنهام نذارین توی این راه سنگ لاخی

فدای همتون

دوستون دارم

                                            یا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 18:13  توسط من واستادم  | 

غوری جون مبارز:

"خداوندا!کینه ام را به دشمنان میهنم عمیق تر کن

وزخم روحم را چرکین تر.

خداوندا!

خوف از ظالم را در من بمیران

وتوان آن عطایم کن که تخت سینه ی ناکسان بکوبم.

بی ترس از عواقب خوف انگیزش...

خداوندا!کینه ام کینه ام کینه ام..."

یک هفته سکوت،یک هفته ایستادگی،یک هفته در خون،یک هفته حماسه!!!

فکر می کنید تا کی می شه حرفی نزد و سکوت کرد؟ تا کی می شه جنایت رو دیدو هیچی نگفت؟

یه طرف دنیا مردم دارن به خاطریه ادعای واهی هر روز قتل عام می شن و یک طرف دیگه مردم دارن کریسمس رو جشن می گیرن، یعنی ما مردم اینقدر کور و کر شدن چه طور دلشون میاد وقتی زنها و بچه های غزه در محاضره هسن به راحتی جشن بگیرن؟

چه طور دلمون میاد وقتی یه جایی از دنیا بچه دارن جون می دن به خاطر چی؟ به خاطر اینکه یه عده آدم که نه حیوون ادعا دارن چون پیامبراشون اونجا حکومت داشتن اونجا مال اوناس آروم بشینیم چه طور دلمون میاد؟خدا می دونه و بس.

هر جای تاریخ رو که بخونی و بگردی اصلا پیامبرای یهود دوتاشون اونم برای زمان کوتاهی در فلسطین بودن که بعد از زمان کوتاهی رفتن و بعدو قبل اون فلسطین مال مسلمونا بوده ،هستو خواهد بود.

می گن نازی ها ما رو قتل عام کردن ما هم داریم تلافی می کنیم هولوکاست چه راست چه دروغ در فلسطین و غزه اتفاق نیوفتاده چه ربطی به فلسطینیها داره برین یقه ی اون المانها که اون بلا رو سرتون آوردن رو بگیرین چی کار به این مردم بدبخت داره و خاورمیانه؟

نمی دونم تاکی کسی حرفی نمی زنه فکر کنم تا وقتی که اون اتاقی که نباید بیوفته اما کور خوندن اونا لبنان رو هم می خواسن سه روزه بگیرن ایران روهم می خواسن سه روزه بگیرن اما نتونسن حالا هم همه ی تیرهاشون به سنگ میخوره سنگی به محکمیه حجرالاسود.

این یک هته داشتم به این فکر می کردم که ای کاش مرد فلسطین شیه بودند،کاش کسایی مثل حسین(ع)و عباس(ع)و علی(ع)رو داشتن ولی بعد جواب خودم رو این طور دادم که امامهای ما براشون فرقی نمی کرد که ظلم به سر شیعه بیاد یا سنی برای اونها ظلم ظلم بود و برای ما هم که پیروان اون عزیزا هسیم ظلم باید ظلم باشه چه دز حق سنی چه مسیحی...

اتفاقهای این یک هفته سکوت دولتهای عربی یه درسی بهم داد که بیشتر به کشورم وانقلاب افتخار کردم بهم درس داد که اگه ساکت باشی و خودت رو دست زور بسپری دیگه حقی برای اظهار نظر نداری وما برای این انقلاب کردیم که نمی خواسیم زیر بار زور بریم./

 

                                  به امید ازدی غزه به همین زودیها

                                                                                 من و استادم./
+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 9:54  توسط من واستادم  | 

غورباقه ی خسته:

سهم من:

 

نه نگو قصه تمومه

من می خوام با تو بمونم

من می خوام مثل همیشه

شعر موندن و بخونم

زندگیم با تو یکی بود

اما تو این و نخواستی

رفتی و مثل همیشه

غم و تو دلم گذاشتی

غم و غصه و جدایی

سهم این دل صبوره

همه ی راههای دنیا

بسته است و بی عبوره

نه نگو قصه تمومه

من می خوام با تو بمونم

من می خوام مثل همیشه

شعر موندن و بخونم./

 

                                              29/2/1387

 

من همیشه وقتی چیزی رو می نویسم قبلش با خودم عهد می کنم اون رو نه جایی بخونم نه جایی بنویسم .آخه به نظرم اصلا در حد خونده شدن نیست،نمی  دونم من فقط این طورم یا بقیه هم این طورن ولی یه سری اتفاقاتی افتاده که نیاز دیدم دوتا از دست نوشته هام رو بذارم نمی گم شعر  چون می دونم شعر نیس،فقط  چیزی که ازتون می خوام اینه که نظرتون رو برام بنویسین در مورد این مطالبها.

 

 

پرواز:

 

می خوام از تو به خودم

به انچه دارم برسم

می خوام از انچه که دارم

به پریدن برسم

می دونم

می شه پریدو توی

آسمونا پر زد

رفت و اون بالا

تو ابرا

دفتر عشق و ورق زد

با اینکه حالم خرابه

با اینکه دل تو دلم نیست

ولی این و من می دونم

که نباشی دلمم نیست

باورت نمی شه عمرم

ولی من

با تو می مونم

عشق هیچ کسی رو

جزتو

تو ی شعرام نمی خونم./

             

همیشه گوش فاصله ها کر است، همیشه باید داد بزنی تا بشنوه، وقتی هم که می شنوه دیگه فایده نداره چون اون قدر دیر شده که به درد نمی خوره، اون قدر دیر شده که دیگه امیدی به بودن عشق نیس، اما مگه می شه فراموشش کرد حتی وقتی هم که امیدی به بودن عشق نیس بازم وقتی میاد همه ی تلاشت رو می کنی تا عشق بر گرده و اون تلاش و برگشتن عشق به 100000000تا بدی معشوق می ارزه مگه نه؟

                                                   27/3/1387

 

اون روزی که این دست نوشته رو می نوشتم خیلی خیلی حال خرابی داشتم نمی تونستم باور کنم برای من این اتفاق افتاده باشه البته تقصیر خودمم بود چون به ادمی دل بستم که برای خودشم نمی تونست تصمیم بگیره چه برسه یکی دیگه .

ولی حالا فقط دارم زندگی میکنم همین، می خوام یه جمله رو یادتون بدم که اگه سر مشق زندگی تون بکنین خیلی خیلی موفق می شین واون جمله اینه:

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود./

اصلا نذار عادت توی زندگیت بیاد (این جوری بهتره).

دوستون وامیدوارم که بدون عادت کردن به هر چیزی زندگی کنین

بای تا پست بعدی.
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 16:10  توسط من واستادم  | 

آبجی غورباقه

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گلای من

اپ این دفعه با هم ی آپ هام فرق داره می خوام در مورد یکی بنویسم که همیشه با اومدنش تو این وبلاگ من رو خوشحال کرده اما حالا خودش ناراحته اون رو مثل داداشم دوس دارم شاید بشناسینش داداش بردیا کسی که همیشه جوری از عشق حرف میزد که من واقعا می تونم بگم جزء اون چند درصد عاشق واقعی بود که الان وجود دارن و معشوقشون باورشون ندارن شاید بگین دیونه این چه اپیه شاید خودشم همین رو بگه ولی من از گفتن این مطلب یه قصدی دارم که می فهمین.

بردیا وقتی درمورد عشقش حرف میزد با اینکه نمی دیدیش ولی می تونسی برق شادیی رو که توی چشای عاشقاس حس کنی برام خیلی سخت بود که فهمیدم یکی این جوری داداشم رو ناراحت کرده که بگه اگه می دونس کسی اون بالا نگاش نمی کنه حتما تا حالا خودشو.......

من این حرفا رو به خودشم گفتم مهم اینه که ما وقتی یه شکست بزرگ می خوریم بتونیم قوی تر از فبل بلند شیم تا طرف ببینه که ما شادیم و برامون هیچ اتفاقی نیوفتاده بلند شدن مهم نیس چه طور بلند شدنه که مهمه ما باید یاد بگیریم که هر شکستی زمینه اییه برای پیروزی های بزرگی که در راهه.

شاید بگین تو از عشق هیچی نمی دونی داری شعار میدی نه شعار نیس من عادت ندارم حرفی رو تا خودم بهش نرسیدم بزنم منم این روزای بردیا رو چشیدم حتی بدترش رو ولی دیدم دارم به حرفای کسی عمل می کنم که تا قبلش می گفتم همش شعاره وقتی توی عمل قرار گرفتم دیدم عملیه .

می دونین بیشتر چه کتابی بهم کمک کرد"باردیگر شهری که دوست می داشتم"و"یک عاشقانه ی آرام"می دونین که از کیه استادو"نادر ابراهیمی"

نادر یه نادر یه جمله داره که می گه:عاشقان همیشه تنها بوده اند در تمام طول تاریخ

امید وارم روزی برسه که ما یاد بگیریم ادما یه چیزی سمت چپسینشون دارن به اسم دل که باید بهش احترام گذاشت هم به دلشون هم به احساسشون ما ادما همیشه فکر می کنیم که فقط خودمون مهمیم اما باید همه ی جوانب رو بسنجیم و کاری بکنیم

بردیا جون برات دعا میکنیم که بتونی محکم تر از قبل بلند بشی جوری که همه بکن اووووفف بابا تودیگه کی هسی.به امید اون روز

می بوسمتون تا آپ بعدی بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:0  توسط من واستادم  | 

غوری عشق بلد

"همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است،شبه صداقت در کنار صداقت،اما هرگز از بازار عشق و صداقت چیزی کم نشده است.

تو عاشق باش و صادق بمان ،دنیا را به حال خود بگذار./"

تا حالا به دورو بر خودت نیگا کردی ؟ پر شده از این عشقای دوروغکی که فقط بلدن حرفای کلیشه ای و نامه های کلیشه ای که در دریای چشمانم با قایقی از غماو دوری از تو پیش می روم تا تو را بیابم و از این چرندیات.

می دونم حالا می پرسین عشق واقعی از نظر من چیه ؟ جوابش رو بهتون می دم فقط قبلش بدونین این حرفایی که میزنم همش درسایی که از استادم یاد گرفتمو به شما انتقال میدم امیدوارم به دردتون بخوره.

بیشتر وقتا ادما چه پسر و چه دختر دنبال چیزای دیگه ای غیر از عشق می گردن ولی خودشون رو یه عاشق سینه چاک نشون میدن(بازم میگم دخترو پسر نداره) . وقتی حس میکنن تنهان،وقتی از همه ی دنیا خسته شدن یا بعضی وقتا می خوان از زندگی تکراری که دارن فرار کنن. اون وقته که اولین چیزی که به ذهنشون میرسه شروع کردن یه رابطه است ولی اصلا به طرف مقابل فکر نمی کنن که شاید اون حسی که اونا به هیچ وجه دنبالش نیستن(منظورم عشقه) توی طرف مقابل بوجود بیاد وبعد که دوباره زندگی تکراری شد و به خاسته ای داشتن چه خوب چه بد رسیدن بدون توجه به طرف مقابل شون بدون توجه به احساساتش ترکش میکنن به همین راحتی.

شاید بپرسی :چرا طرف مقابل نفهمیده ؟یا اینکه چه ادم احمقی بوده.

اخه عزیزم ما ادما بالفطره بازیگریم،بلدیم چه جوری نقش بازی کنیم استاد شدیم.

ما وقتی این آدما رو میبینیم مثلا دوستمون با یه همچین ادمی دوس می شه می گیم وای خوش به حالش چه ادم رمانتیکی گیرش اومده ولی وقتی پای عمل به میون میاد اون موقع خودشون رو نشون میدن یا در میرن جوری که ما نمی فهمیم کی اومدن و کی رفتن یا با همون حرفای تکراری و همیشگی ما رو خر می کنن که: ما به درد هم نمی خوریم و به هم نمی رسیم و فاصله ی بینمون از زمین تا اسمونهو.....

ولی عزیز دلم آدم اگه عاشق باشه واقعا واقعا عاشق باشه براش این حرفا همش شوخیه یه شوخیه خفن آدم عاشق از جونشم مایه می زاره وبه هر دری می زنه تا به معشوقش برسه حتی اگه این رسیدن یه روز باشه هم براش بسه.این عشق واقعیه./

"عشق به دیگری ابزاری ست برای زیبا

وزیبا تر ساختن زندگی.

آنها که سوگنامه های عاشقانه می سازند

نویسنده گانند واهل قلمو

آنها که عشق را مستمسکی می کنند برای

پنهان داشتن ناتوانی خویش ،

درمانده و بیمارند./"

                      " استاد نادر ابراهیمی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:40  توسط من واستادم  | 

غورباقه ی متعصب:

شاید همتون انتظار داشتین من الان یه بیوگرافی از خودم واستادم تو این پست بزنم ولی من این قصد رو ندارم البته نه که برای همیشه نداشته باشما نه الان می خوام به اونایی که از قبل من و میشناسن یه چیزایی رو بگم :دوسای گلم همتون با روحیاته منت آشنا هسین می دونین من به چه چیزایی علاقه دارم و از چیا بدم میاد فقط می خام بدونین من یعنی غورباقه هنوزم که هنوزه یه پرسپولیسیم و قرار نیست تا آخرین روزه زندگیم از این موضعی که دارم پایین بیام گفتم که بدونید همین اول کاریه من به راحتی پرسپولیسی نشم که به همین راحتی ازش دست بردارم .

خوب بیوگرافی می خاسین باشه حرفی نیست شروع می کنم:

1:استاد:نادر ابراهیمی پدر لغت ایران،بهترین نویسنده ی ایران در سالهای متوالی و بعدی توی این سالها کتابهای استاد توی نمایشگاه بین المللی کتاب به عنوان پر فروش ترین کتابها رسیده این کلیش بود و اما جزئی:عاشق ایران،عاشق عشق،یه جادوگر حرفه ایی. واقعا می گم اگه کتاباش رو بخونین (البته اگه دقیق بخونین) مسخ می شین میبینین که چیزایی که قبلا از عشق میشنیدین فقط شبه عشقه خود عشق نیس ،برای شناختن استاد بهتون پیشنهاد می کنم کتاب "یک عاشقانه ی آرام"رو بخونین تا باهم در مورد چیزایی که توی این کتاب نوشته شده حرف بزنیم وقتی خوندین نظرات خودتون رو برام بگین. حتی اگه یه نفر هم نظر بده از ذوق می میرم،چون به قول استاد:

                                                          " اگر حتی یک نفر هم باعقایدت

                                                                            موافق بود تو فریادتت را بلندتر

                                                            کن به احترام همان یک نفر./

                            

                                       فداتون بوس بوس
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9:55  توسط من واستادم  | 

غورغوری نویسنده:

آدمک اخمو:

تمام روز را به انتظار شب و امدنش پشت سر می گذاشت ،به امید اینکه امروز با روزهای دیگر فرق داشته باشد،به امید اینکه امروز بالاخره خود را در آغوشش احساس کند ،خواسته ی زیادی نداشت فقط می خواست یک شب صورت پدر را بدون اخم ببیند.

همیشه یک سوال بزرگ در ذهنش بود اینکه چرا بابا همیشه اخم داره؟چرا هیچ وقت او را بغل نمی کند و نمی بوسد؟دوس داشت بابای اوهم مثل بابای عروسکش سارا بود که همیشه سارا را بغل میکرد،می بوسید،و هر وقت از سر کار می آمد با سارا بازی می کرد و خودش برایش قصه می گفت وتا نمی خوابید از کنارش نمی رفت.دوست داشت بابایی می خندید و دیگر اخم نمی کرد.آن روز موقع ناهار زهرا از از مامان پرسید:مامانی چرا بابایی همیشه اخموه چرا من تا حالا خنده هاش رو ندیدم مامانی بابایی تا حالا خندیده؟مامان که از این سوال شوکه شده بود نمی دانست جواب زهرا کوچولو را چه بدهد چون خودش هم جواب این سوال را نمی دانست و فکر می کرد زهرا این چیزا را نمی فهمد برای اینکه از سر بازش کند گفت:اخه عزیزم بابایی سرش شلوغه وقتی از کار میاد خسس.زهرا که قانع نشده بود گفت:بابای سارا هم خیلی کار میکنه ولی وقتی از کار میغاد با سارا بازی می کنه و اصلا نمی گه خسم تازه براش قصه هم میگه-عزیزم زهرا جونم بابایی خیلی کار میکنه –نخیر مامان خانوم بابایی من و دوس نداره من خودم می دونم . وبا گریه گفت :ولی من بابایی رو خیلی دوس دارم زهرا از سر میز بلند شد و با اخم به مامان نگاه کرد و به اتاقش دوید مامان نمی دانست باید چه کاری بکند برای همین رفتار زهرا را جدی نگرفت زهرا تا موقع آمدن بابا از اتاق خارج نشد تا اینکه صدای زنگ آمد زهرا دوید بیرون :بابایی بود-آره عزیزم_مامان خانوم حالا نشوند میدم که بابایی من و دئوس نداره بله. مامان با نگرانی به در نگاه می کرد و در دل دعا میکرد که مرد امشب فقط امشب با لبخند وارد شوددر راه رو باز شد و مرد نسبتا جوانی با قدی بلند و ته ریش با موها جوگندمی وارد شد زهرا راست می گفت مرد تا جایی که امکان داشت اخمهایش را در هم کشیده بود زهرا تا پدر را دید به سمتش دوید پای اورا گرفت و گفت:سلام بابا جونی خسه نباشی.ولی بابا فقط دستی به سرش کشید واز کنارش گذشتمرد خود را رو کاناپه انداخت وبدون خوردن غذا و توجه به زن و حرفهایش خوابید.زهرا با گریه به اتاق رفت خودرا روی تخت انداخت پتو را روی سرش کشید و با گریه گفت:خرایا چرا بابایی اینقدر اخمو؟چرا به من محل نمیده؟خداجون من بابایی اخمورونمی خاممن این بابایی رو دوس ندارم اصا چی شد بابایی اینقدر بد شد اون که همیشه مهربون بود.خدا خالمون تو مهد میگه خدا بچه ها رو خیلی دوس داره ولی من اینو قبول ندارم تو من و دوس ننداری چون من چن وقته دارم بهت می گم بابایی مو خوب کنی ولی تو انگار نه انگار خوبه باهات قهر کنم دیگه بات دوس نباشم هان؟خوبه؟باشه حالاکه به حرفام گوش نمی دی منم بات قهر میمونم تا وقتی که بابام مهربون بشه قهر قهر تا قیامت.وبا خشم به سمت دیوار چرخید و چشمهایش را بست.بابا روی همان کاناپه خوابید و انقدر خسته بود اصلا صدای قهقهه ها را نشنید و نفهمید که زن وقتی به سمت اتاق زهرا می دوید گلدان روی عسلی کنار کاناپه را شکست.صبح مرد بدون خوردن صبحانه از خانه خارج شد .زهرا وقتی برای رفتن به مهد از خانه بیرون میرفت به سمت مامان برگشت وگفت:مامانی خیالت راحت باشه ها بابایی از امشب دیگه اخمو نیستا باور نداری؟ امشب می بیمنی خدا گفته.

                                                                                 2/7/1387

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9:54  توسط من واستادم  | 

غورغوری جدید:

من همون غوری جونم(منیر) فکر نکنید غوری عوض شده نه من همون دیونه ی قبلم هیچی از دیونگیم کم نشده ولی چون مدیون یه ادم بزرگم که برای همه ی مردم ایران زندگی میکرده(البته شاید خودشون ندونن) وظیفه ی خودم دونسم این وبلاگ رو افتتاح کنم فکر نکنید مطالب ای وبلاگ قراره خیلی جدی و رسمی باشه نه من حرفای چدی رو تو قالب کمیک می زنم ،من می خوام عشق رو یه جور دیگه بهتون نشون بدم جوری که تا بحال ندیدید،البته من تنها نیسم استادم "نادر ابراهیمی"عزیز هم به من قول داده تو این را بهمون کمک کنه ونادر هر وقت قول میده تا آخر پای قولی که داده هست قبول دارم باورش سخته منم اولش فکر می کردم این جور نباشه ولی بهم ثابت کرد اشتباه می کردم و اطمینان دارم به شما هم ثابت می کنه

                                                                     فداتون بوس بوس
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9:36  توسط من واستادم  |